تبليغاتX
جهان دیگری هم ممکن است - دلم تنگت است
اين روزا دارم به كشفيات جديدي مي رسم....مثلا اينكه تحقيق تحليل محتوا كه هميشه از گزينه هاي مورد علاقه ام واسه كار كردن بوده و چند مورد تحقيق تحليل محتوايي را با علاقه انجام دادم، حالا كه تبديل شده به اجبار درس تكنيك هاي تحقيق، چقدر مزخرف و خسته كننده است...خصوصا كه واسه يه درس 1 واحدي لازم باشه آدم 3 مدل تحقيق آزمايش و مشاهده و تحليل محتوا بنويسه و اين وسط هي گيج بزنه سر روش ها و تكنيك هاشون...با همه ي اينا جامعه شناسي هنوزم رشته ي مورد علاقه ام هست و از خودم تشكر مي كنم كه نرفتم حقوق و قوانين مزخرف اين مملكت بخونم كه روزي 100 بار به خودم فحش بدم!!
تقريبا از وقتي كه يادمه علاقه اي به رشته هاي خشك و بي مزه و .. فني نداشتم و از آنجايي كه آدم به شدت ترسويي بودم، فكر تجربي را هم نمي كردم...اما عوضش عاشق همه رشته هاي انساني بودم و از لحظه اي به لحظه ي ديگر نظرم براي خواندن رشته هاي رنگارنگش عوض مي شد... گرچه وقتي سال دوم دبيرستان خواستم، رشته ي انساني را انتخاب كنم ، چشنمان همه گرد مي شدكه چرا!!!يعني اينقدر تنبلي؟ مامان گرچه چيزي نمي گفت اما دلش مي خواست من هم مثل آن دو تا بروم رياضي و اين وسط فقط بابا بود كه از همان اول تاييد و تشويقش همراهم بود.
راهنمايي كه بودم، دلم مي خواست روانشناس باشم...شناختن دنياي درون آدم ها به نظر كار جالب و هيجان انگيزي مي آمد.
سال اول دبيرستان كه اولين جرقه هاي علاقه به مسائل زنان در من زده شد، عاشق حقوق شدم و مي خواستم وكيل بشم تا حق همه ي زنان را از مردان و دنيا بگيرم...تو روزهاي نوجواني اولين و منطقي ترين و راحترين دليلي كه براي ظلم به زنان به نظرم مي رسيد، مردان مقابلشان بوذدم (آن روزها هنوز از چيزهايي به نام ساختار و فرهنگ و قدرت و آگاهي و منفعت سر درنمي آوردم) زن همسايه كه همراه دخترانش از همسرش كتك مي خورد و كابوس آن روزهاي زندگيمان شده بود.دختري از فاميل كه همسرش را با زني در خانه اشان ديده بود و روزهايش در دادگاه مي گذشت و آخرش هم نتوانست چيزي را ثابت كند و به خاطر دختر خردسالش به زندگي اش ادامه داد.آن ديگري كه در سن 15 سالگي شوهر كرد و خودش خيلي هم راضي بود و نمي دانم من چرا كاسه ي داغ تر از آش بودم و هميشه و هنوز فكر مي كنم در حقش ظلمي شد به بزرگي يك تاريخ ظلم در حق زنان اين كشور...كه حالا در 28 سالگي 2 فرزند 12 و 10 ساله دارد و از كمر درد و پا درد مي نالد.
همين اندي ماه پيش بود در يك مهماني ديدمش.عمه و زن عمو پيشنهاد مي كردند براي كاهش دردهاي مضمنش بايد وزنش را كم كند و لاغرتر شود كه او گفت:همسرش دوست نداره...ميگه از زن لاغر بدش مياد و نمي ذاره...و با اصرار ديگران براي حفظ سلامتي اش مي گويد: واي نميشه كه...اگه رفت زن گرفت چيكار كنم؟ و يك لحظه نگاهم بر چشمان زيبايش ثابت مي ماند و زود سر برمي گردانم كه مبادا برق اشك را در چشمانم ببيند...مثل هميشه كه اشك هايم را قايم مي كنم...انگار اين عادت پنهان كردن اشك و خنديدن در بدترين لحظات هيچوقت تركم نمي كند.شايد از آن روزها باقي مانده...كه زنانگي با كساني تعريف مي شد كه "اشكشان در مشكشان است" و همواره نه به عنوان يك راه ابراز احساسات، بلكه به عنوان نقطه ضعفي در من جاري...مني كه لابد از همه ضعيف تر بودم كه با كوچكترين اتفاقي اشك هايم جاري مي شد...سرانجام هم نتوانستم تركش كنم آنرا اما پنهانش مي كنم و چقدر هم خوب و ماهرانه!
اما عشق به وكيل شدن چندان دوامي نيافت...با آگاهي از قوانيني كه آنچنان در خصوصي ترين لايه هاي زندگي مان چنبره زده كه گاهي له مي شويم زيرش، فهميدم كه حقوق را جاي تغييري نيست...حقوق و قوانين كه تنها بايد خواند و تاييدش كرد، خواندن و حفظ كردن اون همه چهارچوب و خط قرمز كه نه تنها مشكلي را حل نمي كنند بلكه وجودشان هميشه مشكلي است براي نفس كشيدن و ابزار دست از ما بهتران تاريخ...
سال دوم و سوم هم به غرق شدن در شعر و ادبيات و فلسفه گذشت...آنها كه هنوز هم اگر وقتي بماند ، ناخنكي ميزنمشان و سرانجام در آستانه آخرين سال مدرسه بود كه كه در دفترچه كنكور به كشف علوم اجتماعي (پژوهشگري ) نائل شدم و از سر علاقه به فعاليت ها و مطالعات اجتماعي و داراي دردسر، به دنبالش گشتم تا رسيدم به جامعه شناسي خودمان!سال آخر با وفاداري كامل به آن گذشت!حالا هم كه چند سال از آن روزها مي گذرد از انتخابم ناراضي نيستم با همه ي آنچه گذشت از آن روزهاي خاكستري دانشگاه و اين روزهاي خاكستري ترش...


پ.ن.1) از شاخه به شاخه اي ديگر پريدن و نامربوط بودن تكه هاي متن را بگذاريد به حساب بي تابي نويسنده براي نوشتن... و شايد بي جنبه گي اش! و گيج زدنش در اين روزها.

پ.ن.2) 6 روز از رفتن عسل مي گذرد و من چون هميشه همواره در پي دوره ي خاطرات 2 نفره ي اين چند سال هستم...دلم تنگش شده .انگار نه انگار كه اينجا گاهي چند ماه همديگر را نمي ديديم...همين كه نزديك بود و هر لحظه مطمئن از حضورش بودم، براي گرم بودن دلم كافي بود انگار! حتما مي داند كه چقدر دوستش دارم.


نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در جمعه 26 مهر1387 |