انتها
_ آقا پیراهنم را می خرید؟
پیرهنش را می فروشد.
_ آقا شلوارم را می خرید؟
شلوارش را می فروشد.
_ آقا کفشم را می خرید؟
برای راندن سگ ها که به کارتان می آید.
_ آقا قلبم را می خرید؟...
و به هنگامی که ستاره ها و دلش در سبدی زرین دور می شوند
باد سیاهی در چهار ستون ویران تنش بر می خیزد
حفره های مهیبی در روحش باز می شود
و کرم ها و مورچگان
در شعفی بی پایان
می لولند.
شمس لنگرودی