تبليغاتX
جهان دیگری هم ممکن است
۱_از خیلی ها می شنوم بوی بهار نمی آید...اما وبلاگستان را که می بینم، هنوز جاهایی حرف از عید و عیدی و عیدانه است و مقداری بهاری می شوم شاید در این پاییز سخت..!

2_حسودی ام می شود به دوستانی که در شهر دیگری درس می خوانند و برای عید برمی گردند شهرشان...فکر می کنم که تغییر خوبیست و کوتاه...نه خسته کننده و تنوعی است در مکان و افرادی که دور ورشان هستند.

نه از جنس مسافرت که هیچگاه دوستش ندارم خصوصا در عید (ازآن اخلاق های تخیلی شیما) ، انگار که 2 خانه دارند ، یکی در شهری و دیگری در شهری دیگر...

انگاری بدم نمی آید این زندگی را تجربه کنم...هرچند دیر شده است گویی!

 

3_شک می کنم این روزها بسیار، به خودم...

 

4_یک چیزهایی دلم می خواهد که نمی دانم چیست؟

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در سه شنبه 28 اسفند1386 |

گرامی باد 8 مارس و یاد و خاطره ی تمام آنان که در راه برابری و رفع تبعیض های جنسیتی مبارزه کردند و می کنند...زنانی که یکصد سال پیش از ما تلاش کردند، تا دخترکانشان به مدرسه بروند ...و امروز اگر بودند حتما در مقابل سهمیه بندی جنسیتی دانشگاه هم می ایستادند...صدیقه دولت آبادی ، فخر آفاق پارسا، روشنک نوعدوست، محترم اسکندری، خانم دکتر کحال، زندخت شیرازی، طوبا آزموده، بی بی خانم استرآبادی، طاهره قره العین و ...که اولین مدارس دخترانه، انجمن ها و نشریات زنانه را تاسیس کردند...و صدالبته مردانی چون میرزاده عشقی، سعید نفیسی، رضازاده ی شفق و ابراهیم خواجه نوری...

 

آنان که در تاریخ مردانه ی این سرزمین، ده ها سال است که نامشان حذف شده از کتاب های درسی و تاریخی...و از این رو است که امروزه دختران ایرانی نمی دانند خیلی کمتر از صد سال پیش، مادر بزرک هایشان حق خواندن و نوشتن نداشتند و مدرسه رفتن جرمی نابخشودنی برایشان محسوب می شده است!

 

و این گونه است که اعتقاد به تغییر کم شده این روزها در بینمان...و مسئولیتی هم در قبال دختران فردایمان حس نمی کنیم.  شاید نمی دانیم پیشینیان چه هزینه ها دادند که امروز تحصیل حق ما شود و در مقابل سهمیه بندی آن بیاستیم. باید که این تلاش و مبارزه ادامه یابد، برای رسیدن جامعه ای که دخترانش  در 9 سالگی به اذن پدر شوهر داده نشوند، به نام تمکین در خانه ها کتک نخورند، از سرپرستی فرزندانشان برخوردار باشند و در 13 سالکی همچون بزرگسالی مجازات نشوند...

به امید جهانی که پر از برابری و آزادی است.

 

پ.ن 1) زهره عزیز از ختنه ی دختران گفته است .که "فاجعه ها جایی همین حوالی اتفاق می افتد".از جنس همان فرهنگ هایی که چون قتل های ناموسی، قانون هم نتوانسته است در مقابلش بیاستد.و تغییرش تنها نیازمند آگاهی دادن است و تغییر ات فرهنگی عمیق...

 

پ.ن ۲)  و نیکزاد عزیز که از عشقمان به زندگی گفته و فراموش کرده، خودش هم یکی از همین آیت های حضور است...

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در شنبه 18 اسفند1386 |

پیش نوشت1 ) نمی دونم سر این عکس پست قبلی چه بلایی اومده؟ ولی باور کنید قبلا تصویری وجود داشته استJ در تلاش درست کردنش می باشم همچنان...

 

پیش نوشت2 ) حرف های زیادی داشتم برای نوشتن که چون وقت نبود هی می گفتم بعدا ...و حالا یادم رفته انگاری!

 

این روزا حوصله ی یک سری از آدما رو اساسی ندارم...و البته حوصله ی سلام کردن به یک سری دیگر را! اصلا حوصله ی خودمم ندارم.گرچه همچنان لبخند پت و پهنم را حفظ می کنم بر روی لبانم!

از آخر سال هم هیچوقت خوشم نمی آید. نه از شلوغی خیابانها و حرص مردم برای خرید لذت می برم، نه از تمیزی و نظافت همه جا و همه چیز  ( که خانم مادر همه ی اتاقم را زیر و رو می کند و بهم می ریزد) اصلا این داستان تمیزی شب عید را نمی فهمم! مگر نه اینکه همیشه ، همه جا را تمیز می کنیم؟ این آخر سالی همه ی یک سال گذشته برایم نوستالوژی می شود و دوست دارم این چند هفته کش بیاید...انگار از شروع سال جدید می ترسم! همه ی مردم هم یک عجله ی غریبی دارند این روزها که نمی فهمم چرا...

 

پ.ن1) این ترم کلاس جامعه شناسی ادبیات و هنر دارم با دکتر فاضلی. قراره چندین تا هم ( فکر کنم 20 تا ) عکس بگیریم با موضوع مرگ!! در این کلاس می خواهیم به ادبیات و هنر از منظر جامعه شناسی نگاه کنیم و رویکردهای اجتماعی را در ادبیات بررسی کنیم. اینکه حوزه های مختلف ادبی چون شعر، رمان، فیلم، کتاب، تئاتر، موسیقی و ...چگونه به بازنمایی موضوعات اجنماعی می پردازند. و این البته یکی از مطالبی است که در این کلاس قرار است در موردش صحبت شود...

  

پ.ن2) جهانی که برای زنان جای بهتری باشد، برای مردان هم جای بهتری خواهد بود. در آستانه ی 8 مارس، روز جهانی زن مبارک.

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در چهارشنبه 15 اسفند1386 |
 هورررررررررررررررررا...بالاخره موفق شدم.عکس درست شد به نظرم...البته با کمک های گدا و فقیر عزیز:)

حالا بگذریم که کلا سوژه عوض شد و بماند...

[IMG]http://i26.tinypic.com/bi8fwo.jpg[/IMG]

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در جمعه 10 اسفند1386 |

دختران ایرانی؛

از امنیت در خیابانهای تهران تا حراج در بازارهای دوبی

 

برای تو می نویسم سردار، برای شما خواهران بسیجی، برای پاسداران انقلاب اسلامی، برای شما...همه ی شما

به همین زودی حراج نوروزی دوبی شروع می شود! خبر دارید؟ امسال بنگاههای سودجویی و اعراب و واسطه های ایرانی سلیقه به خرج داده اند...چوب حراج زده اند به دخترکان این مرز و بوم...البته که چه فرقی می کند، کدام مرز و بوم!

قاچاقچیان دختران ایرانی که ابن روزها بازار دوبی را تسخیر کرده اند، آخر سال به فکر حراج قدیمی ترها افتاده اند تا جنس جدید برای سال نو بیاورند...در نوروز هم خدمات ویژه به توریست ها ارائه می دهند تا بلکه تن دختران ایرانی، هر روز ارزهای بیشتری وارد دوبی کند و امارات هی ثروتمند و ثروتمندتر شود...

گیج شده ام...از وقتی که خبر را خواندم در وبلاگ دوست عزیزی که نوشته بود در اینباره، به کودکانی فکر می کنم که به چند هزار تومان از خانواده هایشان خریده می شوند تا به سرزمین موعود فرستاده شوند یا دخترانی که از سر ناچاری و ناآگاهی به دنبال سراب می روند؟ یا جامعه ای که از پوشیدن چکمه تا خواست برابری جنسیتی ، همگی در آن محکوم به زندان است و بازداشت...فقر اقتصادی و فرهنگی از سر و روی زندگی مردمانش بالا می رود و تازه فعالان اجتماعیش را به زندان می فرستد و دم زدن از برابری و رفع تبعیض، اقدام علیه امنیت ملی می شود...

دوستانمان در کمپین به زندان می روند که مبادا اذهان عمومی را مشوش کنند و سوداگران تن فروشی، زندگی دختران ایرانی را مشوش می کنند...

من امنیتی ندارم سردار...من امنیتی حس نمی کنم که لازم باشد کسی علیهش اقدام کند. سراسر زندگی ما دختران ایرانی ناامنی و تشویش و اضطراب است! اضطراب پلیس، گشت ارشاد، زندان و بازداشت برای هر آنچه به آرامترین صدا می خواهیم...و در آخر اضطراب آزارهای خیابانی و تجاوز و...

با شما هستم که همه ی هم و غمتان را گذاشته اید روی جلوگیری از تبرج دختران که مبادا مانتوی تنگی و روسری عقبی ذهنی را مشوش کند! اگر واقعا نگران تشویش اذهان عمومی هستید، ردپای دخترکان ایرانی را در جزیره ی کوچک همسایه جستجو کنید که این روزها خقیقتا ذهنمان را مشوش کرده است...

                                

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در چهارشنبه 8 اسفند1386 |

                       زنی عاشق در شب زنده داری پاریسی

چیزی مسخره

           در دوستی ماست

  از من می خواهی که

      جامه ی کریستین دیور بر تن کنم

 و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو

 عطر آگین سازم

و دایره المعارف بریتانیکا را

 حفظ کنم

  و به موسیقی یوهان برامز

 گوش فرا دهم

 به شرط اینکه

                       همانند مادر بزرگم بیندیشم!!

 از من می خواهی که پژوهشگری چون

 مادام کوری باشم،

       و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو

 چونان لوکریس بورگیا

                                      هم بدین شرط

                     که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم

و زنی عارف باشم چون رابعه عدویه...؟

      اما فراموش کردی که به من بگویی

                                     چگونه...

 

این شعر از خانم " غاده السمان " شاعر سوری است در کتاب "زنی عاشق در میان دوات"

 

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در پنجشنبه 2 اسفند1386 |