تبليغاتX
جهان دیگری هم ممکن است

 

می گفت  ما هم جوگیر می شدیم، البته جو اینکه کی خودش را بیندازد روی میدون  مین...!

 

جنگ کثیف است، کثیف تر از  آن اندیشه ی کسانی که هنوز در رویای جنگی دیگر هستند...این پست را برای دوستی ادامه می دهم که چند روز پیش در پی عصبانیت از اوضاع کنونی، خرسند و خوشحال از امضای قطعنامه دیگری علیه ایران حرف می زد و احتمال حمله آمریکا به ایران در آینده ی نزدیک!

گویی تجربه 8 سال جنگ و ویرانی و خونریزی برایمان کافی نبوده است...جنگی که آنچنان ساختارهای اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی هر کشوری را بهم می ریزد ، که که پس از اتمام هم بر چندین و چند نسل بعد آن تاثیر می گذارد...و همه ی اینها را خوب می دانیم ما...مایی که گذشته از صدمات اقتصادی و سیاسی ناشی از آن هنوز آسیب ها و نابهنجاریهای فرهنگی و روانی آنرا حس می کنیم...کتاب " من قاتل پسرتان هستم" از موجزترین مکتوباتی است که در داستهایی کوتاه و ساده از همه ی این مصائب جنگ و بعد از جنگ مثالی می آورد و می گوید و می گوید...

حتی اگر از جنگ خاطره ای نداریم و توجهی هم به آنچه پیامد آن است نمی کنیم، این روزها غزه را می بینیم که چگونه بازیچه دست ابرقدرت ها شده و در خون و آتش است...

پس چگونه است که هنوز بسیاری از مدعیان روشن اندیشی، آزادی و برابری و آرمانهایشان را در کوله پشتی های سربازان آمریکایی جستجو می کنند؟ باور نمی کنم که می بینند وضع عراق و افغانستان نابسامان را و باز هم در انتظار جنگی دیگر بسر می برند و حمله ی آمریکا برای عملی شدن رویاهایشان.   

 

مرزها هنوز از مین پاک نشده اند!

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در سه شنبه 23 بهمن1386 |

 

به نظرم خیلی وقت نیامدم اینجا.اما بعد محاسبات دیدم 2 _3 روزی بیشتر نیست.یک سرما خوردگی مزخرف که باعث شد تقریبا 2 روزی را در خواب بگذرانم! و منم از اینجا غافل شدم . دلم تنگ شده بود واسه وبلاگم. 4 ماه بیشتر نمی گذره از روزی که اینجا را راه انداختم و کلی بهش علاقه مند شدم:)

 

مدت ها پیش وقتی زینب فهمید شروع کردم به وبلاگ نویسی، متذکر شد که نتیجه ی تعلیق و تو خانه ماندنه! چرا که خودش هم تجربه ی مشابهی داشت و درست طی همچین زمانی وبلاگ شو شروع کرده بود. و بعدم که می دید زود به زود آپ می کنم، می خندید که اولشه و ذوق زده ای از این ارتباط جدید !

زینب معتقده شروع به وبنویسی درست مثل این است که آدم جدیدی تو زندگی فرد وارد شده، و آدم نسبت بهش حس تعلق و وابستگی پیدا می کند...و جالب تر اینکه تمام زندگیش را تحت الشعاع قرار می دهد و درست مثل یک دوست صمیمی می شود. البته مثل همون دوسته هم بعد چند وقتی تکراری می شود و دیگر نه خبری از تعلق و وابستگی است و نه حوصله ای برای آپ کردن مرتب و هفتگی!!!D :

 

حال با توجه به جمیع جوانب ظاهرا بنده همچنان در دوره ی شیفتگی بسر می برم که همچنان دل نمی کنم از اینجا. (البته من تصمیم دارم که همچنان اینجا را مرتب آپ کنم و سالیانه نشود که اصلا این مدلی اش را دوست نمی دارم)

 

پ.ن1: ماهنامه ی زنان هم لغو امتیاز شد و من وقت نکردم چیزی در موردش بنویسم! نشریه ای که تنها پایگاه اطلاع رسانی مطبوعاتی و چاپی زنان به شمار می رفت و به حق، تداوم حضورش در این فضا طی 16 سال منبع آگاهی بخشی بزرگی برای عموم زنان محسوب می شد.امروز هم انجمن صنفی روزنامه نگاران برنامه ای در اعتراض به این لغو امتیاز بی دلیل و ناگهانی ترتیب داده بود... 

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در سه شنبه 16 بهمن1386 |

 

۱_بالاخره نسیم هم پس از 55 روز بازداشت عصر دیروز با وثیقه ی 50 میلیونی آزاد شد. امید که دیگر دوستان هم هر چه زودتر آزاد شوند.

 

2_با تشکر از لطف دوستانی که میگن چرا نمی نویسی ، باید بگم این روزها یا چیزی برای نوشتن ندارم یا چیزهایی را که دارم ، نمی توانم بنویسم!

 

3_ برف را دوست داشتم همیشه ، اما این برف لعنتی ول نمی کند امسال...انگار دیگر دوستش ندارم!از تعطیلی و  ترافیک و گیر نیامدن وسیله ی نقلیه در خیابان که بگذریم ، وقتی خبر می شنوم از اینکه در این سرمای وحشتناک بسیاری از شهرها نه گاز دارند نه آب و نه گاهی هیچ چیزی برای گرم کردن، یا وقتی دسته دسته افرادی که  بخاطر بخاری ها و خانه های نا مناسب دچار گاز گرفتگی می شوند و برف و سرما جانشان را می گیرد ، از هر چه زمستان است  متنفر می شوم....

 

...دخترک

   نمی دانست

     دست کشیدن روی برف

 نگرانی می آورد

                        چرا که هم آب می شود

                       و هم جای دست ها روی برف

 چه بخواهی، چه نخواهی 

                                                                می ماند...

نوشته شده توسط شیما فرزادمنش در یکشنبه 7 بهمن1386 |