مامان: این ترم که دیگه تشریف می برید دانشگاه. ول کن دیگه این کارا رو ، بچسب به درست تموم بشه این 1 سال زودتر...حالا چند واحد برداشتی؟
برگه احضاریه را 2باره می چپونم تو کیفم : 19 تا...
مامان مثل خیلی ها معتقده، این کارا فایده نداره و احساسات دانشجوییه و بهتره بجای این کارا به فکر فوق لیسانس باشم!!! نگاه که می کنم به چهره مهربونش، می بینم که انگار با اون حس مادرانه ، یک چیزایی حس کرده و فقط نمی تونه به زبون بیاره...از وقتی که یادمه همیشه همین جوری بوده.وقتی می خولستم یه کاری کنم که نفهمه، زودتر از اینکه خودم تصمیمم قطعی بشه می فهمیده! اون وقت منم سعی می کردم با خنده و شوخی قضیه رو ماست مالی کنم که همیشه هم موفق نبودم!
بیتا میگه باید زودتر یه چیزایی بگم بهش ...اینطوری بهتره! اما وقتی فکر می کنم که چقدر این چند ساله از دستم _ بخاطر عقایدی که مال من بوده _ حرص خورده و اذیت شده، حرفام توی گلوم گیر می کنه...
یاد روزی می افنم که بهش گفتم: نسیم رو گرفتن ، که چقدر گریه کرد و تا چند روزی وقتی از خونه میومدم بیرون، قبلش شروع می کرد : که وقتی بیرونی همش منتظر یه خبر بدم، فرقی هم نمی کنه کجایی...که ترو خدا زود بیا...و تند تند زنگ می زد که کجایی؟ خوبی؟
باز خوبه که اوضاع بابا بهتره...بهتر با شرایط کنار می یاد! سعی می کنه چیزی نگه و خودشو یه جوری راضی کنه یا وقتایی که می فهمه کار از کار گذشته. فقط وقتایی که منو جایی میرسونه، تو راه شروع می کنه به گفتن خاطراتی از اون دوران دهه 60 که قراره برای من درس عبرت بشه و آخرش که با لبخند نگاش می کنم، میگه: البته که تو خودت دختر فهمیده ای هستی و میدونی این چیزاروJ
پ.ن ۱: بهترین خبری که در این مدت می تونستم بشنوم ، صدور قرار وثیقه برای نسیم بود و اینکه به زودی آزاد میشه...دلم تنگیددددده برات.
به امید آزادی همه آنها
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
...
روزی که کمترین سرود
بوسه است
...
پ.ن ۲: وبلاگ خانم دکتر احمد نیا را می خواندم که چشمم به این لینک وبلاگشون افتاد و... حتما بروید و ببینید! دیدن عکس را از دست ندهید ، بلکه درس عبرتی شود برایتان!! (خصوصا دختران فاقد حجاب برتر)
پ.ن ۳: اینم گزارش من در روزنامه ی اعتماد که یاد آور خاطرات سال های کنکور و گاهی مزخرف مدرسه است ( البته من مدرسه را خیلی دوست داشتم!) گرچه این روزها ظاهرا کودکان دورانی متفاوت تر و مزخرف تر از آن روزهای ما را سپری می کنند...کودکان ايراني همچنان تست مي زنند
پ.ن ۴: امشب تولد مرتضی اصلاحچی است و او در بند...اولین دوستی هم نیست که تولدش را در اوین می گذراند! تولدت مبارک
_/ببخشید شما که خدای نکرده فمینیست نیستید؟
لبخند*1 می زنم...چطور مگه؟
_/ آخه این دوستتون صبح قبل اینکه شما بیایند، یه برگه ای داد ماله این زنا بود ، می گفت امضا کنم!
لبخند می زنم...برگه؟ مگر چه نوشته بود؟ماله کدوم زنا؟
_/ نمی دونم یه چیزایی توش بود که می خوان یه کارایی کنن و قانون را تغییر دهند.این فمیینیستا دیگه!
لبخند می زنم...حالا امضا کردید؟
_/ نه بابا.معلومه دیگه!!! بالاخره نگفتبد شما که فمینیست نیستید؟
قبل از اینکه دهان باز کنم ادامه می دهد:
_/ البته معلومه که نیستید ...شما خیلی مهربونید:D
از همکلاسی های رسانه هست.ظاهرا صبح قبل اینکه من برسم، یکی از بچه ها که تازه با کمپین آشنا شده و مشغول جمع آوری امضا است ، سراغ چند نفری که زود تر آمده اند رفته و برای کمپین تغییر قوانین امضا *2 گرفته است. من هم از همه جا بی خبر آمدم و نشستم پشت سرش.کلاس گرافیک که تمام شد، برگشت و بعد از حال و احوال های اولیه و سوال در مورد کاری که باید در کلاس تحویل می دادیم، پرسید:
_/ببخشید شما که خدای نکرده فمینیست نیستید؟ .... و این مکالمه بالا ادامه یافت.
هرچه کردم نتوانستم حقیقت غم انگیز فمینیست بودنم را برایش بگویم!!! _گرچه چند جلسه بعد گفتم و سعی کردم برایش توضیح بدهم در مورد کمپین و مسایل زنان و اینکه فمینیست ها خیلی هم ترسناک نیستند و این همه تنها تبلیغات است و نا اگاهی ! و اینکه من و بسیاری دیگر که خودمان را فمینیست می دانیم ، عموما ادم های خطرناک و زن سالار و ضدمردی نیستیم، همچنانکه که دیده است.( و یا صفت لزبین که اولین واژه ایست که پس شنیدن فمینیست به ذهن بسیاری می رسد و گویا هر فمینیستی اول لزبین بوده است!) _
خلاصه که در ان لحظه از هویتم چیزی نگفتم چرا که بسیار مشتاق بودم دیگر خصوصیات این فمینیستان را از زبان فردی بشنوم که نه مرا می شناسد و ملاحظه میکند و هم اینکه مثلا روزنامه نگار است و حداقل کارش ایجاب می کند از عموم مردم چیزی بیتر بداند در حد اطلاعات عمومی و بنابراین نگاهش می توانست جالب باشد...پس مکالمه را همچنان که سعی می کردم فمینیست بودنم را نه تکذیب کنم و نه تائید، اینگونه ادامه دادم:
آهان مرسی از لطفتون!!! مگه تاحالا شما دیدین این فمینیستا رو؟چه جورین؟
_/ به له...ما قبلا یک همکاری داشتیم که فمینیست بود. وای...اصلا یه جوری بود! ...آخه این فمینیستا معمولا...و همون داستان سیبیل داشتن زنان فمینیست ( مرد فمینیست را کلا دارای موجودیت نمی شناسند) و ضد مرد بود و قلدر بودن و اینکه میخوان مرد باشن و ....در آخرم تازه اینا همه حرف اسلامه!نمیشه که تغییر کنه!(جالبه که ایشون ابدا آدم مذهبی نبودن!)
تجربه جالبی بود برام.با وجود اینکه گاهی دوستان ( معمولا از نوع آقایشان ) از این حرف ها برای اینکه سر به سرم بگذارند و شوخی کنند استفاده می کردند _ گرچه شوخی دلچسبی نبود_ و من هم به شوخی و جدی جوابشان را می دادم، و هم اینکه بسیار از این چیزها شنیده بودم که به جد در مورد فمینیست ها می گویند، شنیدن اینطور نظرات با خلوص نیت ، از زبان یک روزنامه نگار جذابیتی داشت که نصیب هر کسی نمی شود...خصوصا خود فمینیستان!
هرچه بیشتر نگاه می کنم ، می بینم این نوع نظرات به هیچ وجه صرفا شامل افراد مذکر، مذهبی، سنتی یا ... نمی شود و زنان بسیاری از طبقات بالا و پایین و متوسط جامعه با ظواهر به شدت مدرن و افکار سکولار و لائیک معتقدان سرسخت به این نوع نظرات را تشکیل می دهند.
اشکالی ندارد...آنها از راحله ها خبر ندارند.مریم و جلوه برایشان خواهند گفت از بند عمومی زنان زندان اوین...
پ.ن 1 : مریم نیامده، برایمان از اوین نوشته است.از راحله که چگونه کشت و چگونه اعدام شد!
*1) قبل تر ها به این آرامی نبودم. از شنیدن این گونه نظرات زود عصبانی می شدم .داد و فریاد می کردم و نمی توانستم منطقی با درک شرایط و دیدگاههای افراد بحث کنم. مدت هاست که آرام تر شده ام و نمی دانم تاثیر جنبش زنان است یا تجربیات برخورد با ادمیانی که خود نیز در چرخه تبعیضات اجتماعی اسیر شده اند و آنچه می گویند از سر نا آگاهی است..
*2) ظاهرا این دوست ما به دلیل تازه کاری و عدم آشنایی با مدل کمپین و صد البته کمبود وقت، مهمترین بخش کار را در جمع آوری امضا فراموش کرده و در رابطه با تبعیضات جنسیتی و قانونی هیچ بحث و گفتگویی با افراد انجام نداده است( ان عنصر آگاهی دادن که بسیار مهم است نه صرف جمع کردن امضا). و صرفا به دادن برگه قناعت کرده که همین باعث شده آن همکلاسی همچنان در تصورات گذشته اش بماند و حتی اینچنین برخوردی داشته باشد!
-/ چه کسی بهتر از همه نوشته های تو را می خواند؟
*مامور سانسور!
-/ محبوب ترین خواننده ی نوشته هایت کیست؟
*مامور سانسوری که شب انگشتانش درد می گیرند، چرا که روی حرف شعر من خط کشیده است!
مامور سانسوری که زاری حروف مرا می شنود، وقتی قیچی اش را به آنها نزدیک می کند!
-/ دلسنگ ترین خواننده ی نوشته هایت کیست؟
*سطل زباله!
-/ کدام خواننده به قلبت نزدیک تر است؟
*آن که بفهمد، در گفتن حرف دلش از او پیشی گرفته ام!
"غاده السمان"
پ.ن 1: امشب جلوه و مریم آزاد می شوند، پس از گذشت بیش از یک ماه در بند عمومی زندان اوین... خبر فوق العاده ای بودJ
تا آزادی دیگر دوستان
پ.ن 2: قالب وبلاگم عوض کردم، ستون لینک های قالب قبلی بهم ریخته بود و نمی دونم چرا! خلاصه به توصیه امیر قالب وبلاگ عوض کردم و فعلا درست شده.گرچه قبلی خیلی دوست داشتم اما خوب... می تونم به این فکر کنم که تنوعی شده!!!
آن روزهای من
این روزها در آستانه ۲۲سالگی نگاهی می کنم به گذشته و همان نوستالوژی سرد و گرم همیشگی به سراغم می آید...یاد سالهای گذشته و روزهایی که کوچک بودم...حتی کوچکتر از این روزها که انگار همانطور کوچک مانده ام. آن روزها که دغدغه ها کوچک بودند، عروسک هایم بزرگ و زندگی خلاصه بود در دوستی ها و بازیها و آخر شب هم به انجام مشق هایی ختم می شد که رونویسی "بابا آب داد" بود و خواندن سفرهایی ایرانگردی "خانواده آقای هاشمی" که با حقوق کارمندی انصافا خوب از پسش بر می آمد... در کتاب مدنی سوم دبستان یا چهارم!
نمی دانم از کی نقشی که از خودم در کتاب های درسیم ارائه می شد، تبدیل شد به دغدغه ام و پدری که نان آور بود همیشه و مادر...شاید خیلی زودتر از شنیدن واژه فمینیست از دهان معلمی ، فمینست شدم و به دنبال حقوق گمشده ای که در جستجویش هر تیتر مربوط به زنان در لابلای صفحات روزنامه اسیرم می کرد.شاید 15 ساله بودم... و بعد دانشگاه و آشنایی رسمی با فعالانی که سالها به دنبالشان بودم.دوستانی که به حتم بهترینان زندگیم محسوب می شوند و آشنایی با آنها جزو اتفاقات شیرین زندگیم است.که امروز به یمن کمپین آنقدر گسترده اند که در هر گوشه ای می توانم پیدایشان کنم...و هر روز صبح که از خواب بلند می شوم دلم می گیرد ، برای جلوه و مریم که روزهای زیادی کنارشان کار کردم و ازشان چیزها آموختم...جلوه که از اولین های من بود در جنبش زنان و اولین تجربه هایم را در حوزه زنان از او آموختم و یا حتی هانا و روناک که هیچوقت ندیدمشان اما حسشان کردم در میان تبعیض هایی که هر روزه بر زنانگی ام فرود آمدند...
اما خوب می دانم از کی دانشجو شدم...از همان روزها ، که کد جلوی اسمم را این گونه معنا کردند: پژوهشگری علوم اجتماعی دانشگاه علامه...که سرخوشانه خندیدم و نمی دانستم آنها هم به ما می خندند...خوشحال که با عسل و نیلوفر وهنگامه به یک دانشکده راه یافتیم و ....به نظرم ماه دوم ترم اول بودم که در سلف با نسیم اشنا شدم. آن روزها هنوز همکلاسی بودیم!! در دانشگاه بودیم! و آغازی نو که ایده راه اندازیش از یک روز معمولی شروع شد و با هم به دنبال مجوزش رفتیم و یادت می آید که وقتی من تنبلی می کردم که با این همه نشریه چه لزومی به کسب یک مجوز دیگر است (آن زمان هنوز در علامه مجوز می دادند و نشریه دراوردن چون امروز رویای دانشچویان نشده بود)، با چه شور و هیجانی از راه اندازی یک نشریه ای حرف می زدی که خودمان در آوریم و تمام سختی ها و شیرینی هایش مال خودمان باشد؟ که شاید روزی این نشریه ها نباشند...
نسیم یادت می آید؟ رفیق نیمه راه شدی و زود رفتی ...اما درست ۲ سال بعد همان اتفاق افتاد و آغازی نو تنها نشریه علوم اجتماعی علامه شد...
این روزها در سالگرد یک تولد به روزهای گذشته که نگاه می کنم، همه دوستانی را می بینم که سرمایه های اجتماعی ام هستند و اشنایی با هر یک ، یک اتفاق خوب زندگی ام محسوب می شوند .گرچه سراغ هر یک را باید در گوشه ای گرفت !برخی زندان و برخی دانشگاه و برخی بیرون درهای دانشگاه چون خودم...دانشگاه هم چیزهای زیادی به من آموخت! آنجا یاد گرفتم که اعتراض مسالمت آمیز برای داشتن اینترنت در دانشگاه، نامش جعل امضا است و درخواست ماندن تشکلی که همسن همین انقلاب است ( و نه درخواست داشتن یک تشکل مستقل ) ، آشوب و اغتشاش و اخلال در نظم دانشگاه قلمداد می شود...که دانشجو باید خفه شود ؛ اگر درس نخواند، اگر معتاد است، اگر بیکار و سرخورده و بی هدف است مهم نیست...مهم فقط آن است که صدایش در نیاید ...وقتی به کمیته انضباطی می رود و به او توهین و تحقیر می شود، تهمت می زنند و اتهام هایی که وقتی درخواست سند و مدرکی می کند، بر سرش فریاد می زنند : تو در مقامی نیستی که درخواست سند و مدرک کنی!!!
و تا آنجا پیش می روند که دانشجو را در خیابان می ربایند و ۳ هفته ای می شود که هر روز پس از دیدن همدیگر ، می گوییم به امید آزادی دوستان!
این روزها بیشتر از همیشه خنده هایم الکی است و انگار که تبدیل به عادت شده.این خنده های لعنتی که نمی گذارد اشک های سنگین خستگی تمام روزهای این ۱ سال اخیر فرو بریزد...روزهایی که هر روزش به خبری از بازداشت دوستانی گذشته است که هر یک را به نوعی می شناختم ، دور یا نزدیک! انگار دیگر در تنهایی هم از خودم خجالت می کشم برای گریه ای از ته دل و بجایش می خندم نه از ته دل که از سر بغض....
و در جواب تبریک دوستانم در ۲۹آذر، باز گفتن " به امید آزادی یاران "
برای نسیم و جلوه و مریم "دختران دشت دختران انتظار"
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران امید تنگ در دشت بی کران،
و آرزوهای بیکران در خلق های تنگ!
دختران خیال آلاچیق نو در آلاچیق هایی که صد سال!_
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...