روزاي خوبي نيست...
هميشه همينجوره. برخلاف تصور آدم !
دست كشيدن روي برف
نگراني مي آورد
چرا كه
هم آب مي شود
و هم جاي دست ها روي برف
چه بخواهي چه نخواهي
مي ماند...
پ.ن1) چندشم مي شود از اين داستان "مي تونيم با هم تبادل لينك كنيم؟ " با همه ي تكراري بودن و همه گير بودنش! كمتر كامنت دوني را مي بينم اين روزها بدون اين پيام مزخرف!
پ.ن2) آيا تا به حال بيخواب شده ايد؟
پ.ن.2)
6 روز از رفتن عسل مي گذرد و من چون هميشه همواره در پي دوره ي خاطرات 2
نفره ي اين چند سال هستم...دلم تنگش شده .انگار نه انگار كه اينجا گاهي چند ماه
همديگر را نمي ديديم...همين كه نزديك بود و هر لحظه مطمئن از حضورش بودم، براي گرم
بودن دلم كافي بود انگار! حتما مي داند كه چقدر دوستش دارم.
وقتی کامپیوتر دریایی از ویروس و باکتری میشه و ایدز و هپاتیت با هم میگیره ، وقتی صاحب کامپیوتر ماتحت پهنی داره و بی حوصله واسه درست کردنش، وقتی کوهی از تحقیق و درس های نخونده و انجام نشده آوار شده رو سر اون صاحب کامپیوتر فکستنی،
حالا اگر چنین موقعیتی را در یک کشور جهان سومی در نظر بگیرید، که سرعت اینترنتیش به طرز غم انگیزی پایینه و اکثر سایت ها و وبلاگها را باید با فیلتر شکن خوند ....
نتیجه میشه اینکه 1 ماه آدم نتونه هیچی بذاره توی وبلاگش و blogfa همچنان error بده!
** سریال "مرگ تدریجی یک رویا" را 3شنبه ها از دست ندهید. چیزهای زیادی برای نوشتن درباره اش دارم که بزودی می نویسم.
اشتباه نشود، نه پای هوو و تعدد زوجات در میان است و نه فیلمی ضد زن چون بسیاری از برنامه های سینما و رسانه ملی...این بار رسانه ملی مستقیما جنبش زنان ایران را هدف قرار داده است.دیدنی است.
انتها
_ آقا پیراهنم را می خرید؟
پیرهنش را می فروشد.
_ آقا شلوارم را می خرید؟
شلوارش را می فروشد.
_ آقا کفشم را می خرید؟
برای راندن سگ ها که به کارتان می آید.
_ آقا قلبم را می خرید؟...
و به هنگامی که ستاره ها و دلش در سبدی زرین دور می شوند
باد سیاهی در چهار ستون ویران تنش بر می خیزد
حفره های مهیبی در روحش باز می شود
و کرم ها و مورچگان
در شعفی بی پایان
می لولند.
شمس لنگرودی
حکم امیر یعقوبعلی آمد یک سال حبس از نوع تعزیری اش...
چه بازی مسخره ای شده است.نصف سال را منتظر آزادی بازداشت دوستان هستیم و نصف دیگرش را منتظر حکمشان و در تب و تاب اینکه چه می شود؟ این روزها به زندگی در بند عمومی فکر می کنم و مطمئنم که امیر هم فکر می کند.مثل دلارام، وقتی قرار به رفتنش بود! و مثل همه ی آنهایی که که می شناسند اینها را...چه فرقی می کند، وقتی جرم امضا جمع کردن است و عضویت در کمپین، همگی مجرمیم و باید به روزهای در بند هم فکر کنیم. دوستی می گفت در ایران همه چیز اتفاقی است و بر مبنای شانس.برای هیچ چیز نمی توان دلیل منطقی یافت و هیچ چیز قطعیت ندارد.
واقعا که این نکته در باب بازداشت و زندان به خوبی صدق می کند.بالاخره برای هر کس دلیلی پیدا می شود که چند روزی را مهمان وزرا و اوین باشد.گیرم که آرمان های امیر و دلارام و جلوه و مریم و خدیجه و فرزاد کمانگیر و روناک و احسان و مجید و احمد و منصور اسانلو و ... برای خودشان مشخص تر و پرهزینه تر است تا دختری که از خیابان برای داشتن مانتویی کوتاه به وزرا می رود.شاید که او هم مبارزه می کند برای آنچه نمی خواهد و آنچه می خواهد.شاید آن دیگری که به سبب فرار و رابطه اکنون در بند است، هم به اندازه ی من از وضع موجود ناراضی است اما راهی برای تغییر نیافته و راهش را به سمت خیابان باز کرده است.یا آن یکی که همسرش را کشته است.
یک ماه نبودن امیر در تابستان پارسال، گرمای تابستان را برایمان جهنمی کرد در راه رفت و آمد میان دادگاه انقلاب و کلانتری نیلوفر...تابستان امسال تولدش را با حضور خودش جشن می گیریم و نخواهیم گذاشت برود اوین، جایی که حقش نیست.همانطور که نگذاشتیم دلارام برود.
در ادامه ی نقد فرهنگ و زبان زن ستیزی که عموما شاعرانمان داشته اند و کمتر به بررسی و بازخوانی آن و پیامدهایش در زندگی امروزمان پرداخته ایم، و در راستای زدون اسطوره ها از آنچه میراث فرهنگی خوانده می شود، چند نمونه محدود از اشعار شاعران بزرگی را در ذیل می آورم تا شاید گوشه ای از دلایل وجود فرهنگ و زبان زن ستیز امروزمان کمی روشن شود:
مزن زن را ولیکن گر ستیزد، چنانش زن که هرگز برنخیزد نظامی گنجوی
و بسیاری دیگر که مجال نوشتنشان نیست. جمع آوری چنین مثال هایی نه به معنی نفی این بزرگان، بلکه صرفا بازنمایی بخشی از هویت زنان در تاریخ این سرزمین است که البته خود متاثر از پیشینه ی تاریخی در اجتماع و فرهنگ و سیاست ایرانی است که حاصل آمدن و رفتن فرهنگ ها و اندیشه ها و حاکمان جور واجور به این سرزمین در طول هزاران سال است.
اما آنچه امروز برای ما مانده است ، همین دست نگرش ها زن و ضرب المثل ها است که برای ریشه یابی و اصلاحشان، مطالعه ای دگر گونه لازم است در محتوای تاریخی و خصوصا ادبی این سرزمین شود.چرا که به هر کدام از این اشهار که نگاه می کنیم، بشی از انگاره ها ی مربوط به زنان را در همین دور و برمان پیش روی خود می بینیم که جای تامل دارد.
خدمت دوستانی که در کامنت های پست قبل از فرهنگ و زبان و پیشینه ای صحبت
می کردند که در حال نابودی است، عرض می کنم که نقد (نه ردیف کردن نکات مثبت و تکراری که کلی گویی هایی بیش نیست و از مدرسه بسیار شنیده ایم و حتی نتوانسته نقاط مثبت و مهم این آثار را به ما بشناساند ) و بررسی و بازخوانی دوباره ی این آثار نه تنها آنها را نابود نمی کند، بلکه انها را از خطر نابودی و رکود و گنداب شدن حفظ می کند.
عموما هر امری که تبدیل به مقدسات شود، غیر قابل نقد، آزمون و خطا و پژوهش است.و از ملزومات است که یا درباره اش سخنی گفته نشود یا اگر گفته می شود، جز به تعریف و تمجید نباشد و البته که نهایت چنین نگرشی، دگماتیسم و تعصب و دوری از اندیشه است. کم نیستند اطرافمان آنچه در هاله ای از مقدس مابی و غیر زمینی بودن فرو رفته اند و دل شیر می خواهد کسی به نقدشان بپردازد.و همواره این "آنچه ها" در دوره های مختلف، بنا به مقتضیات زمان و حاکمیت و منافع افراد و تبلیغات خاصشان متغیر بوده اند.یکی از همین دست اقلام که هر گونه نگاه چپی بهشان موجبات لعن و نفرین نگاه کننده ( یا همان گوینده ) را می شود، چون و چرا در باب وطن پرستی و تقدیس ارزش هایی است که بسیاری از اوقات برای اینجانب سوال برانگیز و مبهم می نماید.
اول سخن آنکه بنده نه اعتقاد به مزخرفات ژن های معیوب و صفات زیستی و ژنتیکی که به ایرانی جماعت رسیده باشد، دارم نه ضد ایران و ایرانی هستم!چرا که بر هر انسان بالغی روشن و پرواضح است که همه ی آنچه بعنوان معضلات و نارسایی های فرهنگی و تضاد شخصیتی ایرانی امروز از آن صحبت می شود، ریشه در تاریخ و فرهنگی دارد که صحبت از آن مثنوی 70 من کاغذ می طلبد.از طرفی بحث بنده نیز بر آن نیست.
اما آنچه بر آنم داشت تا این را که مدت هاست قصد نوشتنش را دارم، بالاخره به نگارش در آورم،خواندن پست دوست عزیزی است پیرامون بزرگ منشی فردوسی و تعریف از نژاد پاک آریایی و نگاه بلند بالای فردوسی بر زن ایرانی است که هر کدامش دنیایی سوال را برایم گشود.
در باب حضرت فردوسی و مقام والایش ، آنچه از پس این همه به ذهن من می آید تنها همان جنبه بت وارگی و مقدس مابی است که دادنش به افراد تنها موجب جلوگیری از نقد و تحلیل و بحث می شود و این مسئله در فرهنگ ما نه تنها شامل حال فردوسی _ که عجم زنده کرده است بدین پارسی_ بل تمام شاعران دیگر چون حافظ و سعدی و مولانا و ... می شود.و این همه بدین معناست که تنها سوال از معنا و مفهوم بیتی از دیوان شاعری و ابراز تردید در افتخار به آن ، گوینده را متهم به بی هویتی، غرب زدگی، در غلتیدن به آغوش بیگانه و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد، می کند.به هیچ وجه قصدم انکار اهمیت فردسی و حافظ و مولانا در فرهنگ و ادبیات فارسی نیست.در حفظ زبان فارسی و بجا گذاشتن میراث ادبی این سرزمین...اما آیا این موضوع دلیل ایجاد هاله ای از تقدس و آسمانی بودن در میان آنان می شود؟
اما در باب نژاد آریایی باید بگویم هرگز از ماهیت این نژاد و برتری اش بر سایر نژاد در این عمر کوتاهم! چیزی درنیافتم! همیشه ریشه ی ایجاد چنین تبعیض هایی برایم جالب است.تبعیض های نژادی، جنسی، طبقه ای و قومی که آدمی هرگز خود نقشی در انتخاب یا بدست آوردن آن نداشته است، چه جای فخر فروشی؟؟ الحق که حتی میان همین تبعیضات، نژاد جزو ابلهانه ترین نابرابری ها و فخرفروشی هاست.چرا که اساسش بر رنگ پوست و نوع خون استوار است که که از انتزاعی ترین عناصر برتری است در عصر سولاریوم و کرم های سفید کننده!!!از داستان خون و ترکیبات شیمیایی آن هم که به کل سردر نمی آورم.
اما می رسیم من باب وضعیت زنان و توصیف آنان از نگاه ابر شاعران ایرانی ...از آنجایی که حرف بسیار است در این زمینه و بنده هم تازه نفس ، در پست بعدی به آن هم خواهم پرداخت.
پ.ن 1:بسیار سپاسگذارم از بابت کامنت ها ی عمومی و خصوصی و ایمیل ها و شرمنده از این غیبت کبری...و اینکه برخی بی جواب ماند.مدتی به دلایل مختلفی از خرابی کامپیوتر تا کارهای زیادی که به ناگهان در عرصه زندگی پدیدار شد، موفق به سرزدن به اینجا نشدم!
پ.ن 2: گزارش بنده در اعتماد در رابطه با سهمیه بندی جنسیتی دانشگاه ها...
دوست: شوهر که نکردی…حالا چی می خونی دانشگاه؟
_/ جامعه شناسی
دوست: آهان…آخرش چی کار می تونی بکنی؟
_/ کارهای پژوهشی و تحقیقی برای سازمانها و ادارات… یا کارهای مشاوره ای و… البته در ایران جا نیافتاده نه تحقیق، نه این رشته و نه زمینه های کاریش!
دوست: بله درسته…تازه مردا که نمی ذارن از این کارا بکنی و بری دنبال پژوهش از اینجا به اونجا! اصلا درستم نیست واسه تو! ولش کن به نظر من، در آینده هم مشکل نداری!!!
(این پیشنهاد 6 ساعت پیش از جانب دوستی که تازه 2 ساعت بود با بنده آشنا شده بود، به اینجانب داده شد)
ولش کنم؟؟پیشنهاد قابل تاملی است...:)
نمی دانم کجا خوانده ام بر آب ،
که هر چه بنویسی آب_
باران نخواهد بارید!
_ مهم آسمانی ست که بالای گریه هایت
رازدار تکلم تشنگی ست.

(ول کن پدر بیامرز، برو شعار باران خورده ی کوچه ای را
در انتهای برزن قحطسال زمزمه کن:
_ دیگران نبودند که ما زاده شدیم،
اما به قولی، ما می میریم تا دیگران زندگی کنند!)
"سید علی صالحی"
پ.ن.1) به دنیا آمدن دختر بیتای عزیز در این روزهای اول سال بهترین خبر این هفته ها بود...به روایتی می گویند کوچترین عضو کمپین است:) چقدر که خبرهای خوب این روزها نایاب شده است...
پ.ن.2) راستی دیگر جامعه شناسی هنر و ادبیات ندارم این ترم...یک ماهی الکی کلاس رفتم و اساتید محترم را خوشحال کردم!! همین...