عموما هر امری که تبدیل به مقدسات شود، غیر قابل نقد، آزمون و خطا و پژوهش است.و از ملزومات است که یا درباره اش سخنی گفته نشود یا اگر گفته می شود، جز به تعریف و تمجید نباشد و البته که نهایت چنین نگرشی، دگماتیسم و تعصب و دوری از اندیشه است. کم نیستند اطرافمان آنچه در هاله ای از مقدس مابی و غیر زمینی بودن فرو رفته اند و دل شیر می خواهد کسی به نقدشان بپردازد.و همواره این "آنچه ها" در دوره های مختلف، بنا به مقتضیات زمان و حاکمیت و منافع افراد و تبلیغات خاصشان متغیر بوده اند.یکی از همین دست اقلام که هر گونه نگاه چپی بهشان موجبات لعن و نفرین نگاه کننده ( یا همان گوینده ) را می شود، چون و چرا در باب وطن پرستی و تقدیس ارزش هایی است که بسیاری از اوقات برای اینجانب سوال برانگیز و مبهم می نماید.
اول سخن آنکه بنده نه اعتقاد به مزخرفات ژن های معیوب و صفات زیستی و ژنتیکی که به ایرانی جماعت رسیده باشد، دارم نه ضد ایران و ایرانی هستم!چرا که بر هر انسان بالغی روشن و پرواضح است که همه ی آنچه بعنوان معضلات و نارسایی های فرهنگی و تضاد شخصیتی ایرانی امروز از آن صحبت می شود، ریشه در تاریخ و فرهنگی دارد که صحبت از آن مثنوی 70 من کاغذ می طلبد.از طرفی بحث بنده نیز بر آن نیست.
اما آنچه بر آنم داشت تا این را که مدت هاست قصد نوشتنش را دارم، بالاخره به نگارش در آورم،خواندن پست دوست عزیزی است پیرامون بزرگ منشی فردوسی و تعریف از نژاد پاک آریایی و نگاه بلند بالای فردوسی بر زن ایرانی است که هر کدامش دنیایی سوال را برایم گشود.
در باب حضرت فردوسی و مقام والایش ، آنچه از پس این همه به ذهن من می آید تنها همان جنبه بت وارگی و مقدس مابی است که دادنش به افراد تنها موجب جلوگیری از نقد و تحلیل و بحث می شود و این مسئله در فرهنگ ما نه تنها شامل حال فردوسی _ که عجم زنده کرده است بدین پارسی_ بل تمام شاعران دیگر چون حافظ و سعدی و مولانا و ... می شود.و این همه بدین معناست که تنها سوال از معنا و مفهوم بیتی از دیوان شاعری و ابراز تردید در افتخار به آن ، گوینده را متهم به بی هویتی، غرب زدگی، در غلتیدن به آغوش بیگانه و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد، می کند.به هیچ وجه قصدم انکار اهمیت فردسی و حافظ و مولانا در فرهنگ و ادبیات فارسی نیست.در حفظ زبان فارسی و بجا گذاشتن میراث ادبی این سرزمین...اما آیا این موضوع دلیل ایجاد هاله ای از تقدس و آسمانی بودن در میان آنان می شود؟
اما در باب نژاد آریایی باید بگویم هرگز از ماهیت این نژاد و برتری اش بر سایر نژاد در این عمر کوتاهم! چیزی درنیافتم! همیشه ریشه ی ایجاد چنین تبعیض هایی برایم جالب است.تبعیض های نژادی، جنسی، طبقه ای و قومی که آدمی هرگز خود نقشی در انتخاب یا بدست آوردن آن نداشته است، چه جای فخر فروشی؟؟ الحق که حتی میان همین تبعیضات، نژاد جزو ابلهانه ترین نابرابری ها و فخرفروشی هاست.چرا که اساسش بر رنگ پوست و نوع خون استوار است که که از انتزاعی ترین عناصر برتری است در عصر سولاریوم و کرم های سفید کننده!!!از داستان خون و ترکیبات شیمیایی آن هم که به کل سردر نمی آورم.
اما می رسیم من باب وضعیت زنان و توصیف آنان از نگاه ابر شاعران ایرانی ...از آنجایی که حرف بسیار است در این زمینه و بنده هم تازه نفس ، در پست بعدی به آن هم خواهم پرداخت.
پ.ن 1:بسیار سپاسگذارم از بابت کامنت ها ی عمومی و خصوصی و ایمیل ها و شرمنده از این غیبت کبری...و اینکه برخی بی جواب ماند.مدتی به دلایل مختلفی از خرابی کامپیوتر تا کارهای زیادی که به ناگهان در عرصه زندگی پدیدار شد، موفق به سرزدن به اینجا نشدم!
پ.ن 2: گزارش بنده در اعتماد در رابطه با سهمیه بندی جنسیتی دانشگاه ها...
دوست: شوهر که نکردی…حالا چی می خونی دانشگاه؟
_/ جامعه شناسی
دوست: آهان…آخرش چی کار می تونی بکنی؟
_/ کارهای پژوهشی و تحقیقی برای سازمانها و ادارات… یا کارهای مشاوره ای و… البته در ایران جا نیافتاده نه تحقیق، نه این رشته و نه زمینه های کاریش!
دوست: بله درسته…تازه مردا که نمی ذارن از این کارا بکنی و بری دنبال پژوهش از اینجا به اونجا! اصلا درستم نیست واسه تو! ولش کن به نظر من، در آینده هم مشکل نداری!!!
(این پیشنهاد 6 ساعت پیش از جانب دوستی که تازه 2 ساعت بود با بنده آشنا شده بود، به اینجانب داده شد)
ولش کنم؟؟پیشنهاد قابل تاملی است...:)
نمی دانم کجا خوانده ام بر آب ،
که هر چه بنویسی آب_
باران نخواهد بارید!
_ مهم آسمانی ست که بالای گریه هایت
رازدار تکلم تشنگی ست.

(ول کن پدر بیامرز، برو شعار باران خورده ی کوچه ای را
در انتهای برزن قحطسال زمزمه کن:
_ دیگران نبودند که ما زاده شدیم،
اما به قولی، ما می میریم تا دیگران زندگی کنند!)
"سید علی صالحی"
پ.ن.1) به دنیا آمدن دختر بیتای عزیز در این روزهای اول سال بهترین خبر این هفته ها بود...به روایتی می گویند کوچترین عضو کمپین است:) چقدر که خبرهای خوب این روزها نایاب شده است...
پ.ن.2) راستی دیگر جامعه شناسی هنر و ادبیات ندارم این ترم...یک ماهی الکی کلاس رفتم و اساتید محترم را خوشحال کردم!! همین...
2_حسودی ام می شود به دوستانی که در شهر دیگری درس می خوانند و برای عید برمی گردند شهرشان...فکر می کنم که تغییر خوبیست و کوتاه...نه خسته کننده و تنوعی است در مکان و افرادی که دور ورشان هستند.
نه از جنس مسافرت که هیچگاه دوستش ندارم خصوصا در عید (ازآن اخلاق های تخیلی شیما) ، انگار که 2 خانه دارند ، یکی در شهری و دیگری در شهری دیگر...
انگاری بدم نمی آید این زندگی را تجربه کنم...هرچند دیر شده است گویی!
3_شک می کنم این روزها بسیار، به خودم...
گرامی باد 8 مارس و یاد و خاطره ی تمام آنان که در راه برابری و رفع تبعیض های جنسیتی مبارزه کردند و می کنند...زنانی که یکصد سال پیش از ما تلاش کردند، تا دخترکانشان به مدرسه بروند ...و امروز اگر بودند حتما در مقابل سهمیه بندی جنسیتی دانشگاه هم می ایستادند...صدیقه دولت آبادی ، فخر آفاق پارسا، روشنک نوعدوست، محترم اسکندری، خانم دکتر کحال، زندخت شیرازی، طوبا آزموده، بی بی خانم استرآبادی، طاهره قره العین و ...که اولین مدارس دخترانه، انجمن ها و نشریات زنانه را تاسیس کردند...و صدالبته مردانی چون میرزاده عشقی، سعید نفیسی، رضازاده ی شفق و ابراهیم خواجه نوری...
آنان که در تاریخ مردانه ی این سرزمین، ده ها سال است که نامشان حذف شده از کتاب های درسی و تاریخی...و از این رو است که امروزه دختران ایرانی نمی دانند خیلی کمتر از صد سال پیش، مادر بزرک هایشان حق خواندن و نوشتن نداشتند و مدرسه رفتن جرمی نابخشودنی برایشان محسوب می شده است!
و این گونه است که اعتقاد به تغییر کم شده این روزها در بینمان...و مسئولیتی هم در قبال دختران فردایمان حس نمی کنیم. شاید نمی دانیم پیشینیان چه هزینه ها دادند که امروز تحصیل حق ما شود و در مقابل سهمیه بندی آن بیاستیم. باید که این تلاش و مبارزه ادامه یابد، برای رسیدن جامعه ای که دخترانش در 9 سالگی به اذن پدر شوهر داده نشوند، به نام تمکین در خانه ها کتک نخورند، از سرپرستی فرزندانشان برخوردار باشند و در 13 سالکی همچون بزرگسالی مجازات نشوند...
به امید جهانی که پر از برابری و آزادی است.
پ.ن 1) زهره عزیز از ختنه ی دختران گفته است .که "فاجعه ها جایی همین حوالی اتفاق می افتد".از جنس همان فرهنگ هایی که چون قتل های ناموسی، قانون هم نتوانسته است در مقابلش بیاستد.و تغییرش تنها نیازمند آگاهی دادن است و تغییر ات فرهنگی عمیق...
پ.ن ۲) و نیکزاد عزیز که از عشقمان به زندگی گفته و فراموش کرده، خودش هم یکی از همین آیت های حضور است...
پیش نوشت1 ) نمی دونم سر این عکس پست قبلی چه بلایی اومده؟ ولی باور کنید قبلا تصویری وجود داشته استJ در تلاش درست کردنش می باشم همچنان...
پیش نوشت2 ) حرف های زیادی داشتم برای نوشتن که چون وقت نبود هی می گفتم بعدا ...و حالا یادم رفته انگاری!
این روزا حوصله ی یک سری از آدما رو اساسی ندارم...و البته حوصله ی سلام کردن به یک سری دیگر را! اصلا حوصله ی خودمم ندارم.گرچه همچنان لبخند پت و پهنم را حفظ می کنم بر روی لبانم!
از آخر سال هم هیچوقت خوشم نمی آید. نه از شلوغی خیابانها و حرص مردم برای خرید لذت می برم، نه از تمیزی و نظافت همه جا و همه چیز ( که خانم مادر همه ی اتاقم را زیر و رو می کند و بهم می ریزد) اصلا این داستان تمیزی شب عید را نمی فهمم! مگر نه اینکه همیشه ، همه جا را تمیز می کنیم؟ این آخر سالی همه ی یک سال گذشته برایم نوستالوژی می شود و دوست دارم این چند هفته کش بیاید...انگار از شروع سال جدید می ترسم! همه ی مردم هم یک عجله ی غریبی دارند این روزها که نمی فهمم چرا...
پ.ن1) این ترم کلاس جامعه شناسی ادبیات و هنر دارم با دکتر فاضلی. قراره چندین تا هم ( فکر کنم 20 تا ) عکس بگیریم با موضوع مرگ!! در این کلاس می خواهیم به ادبیات و هنر از منظر جامعه شناسی نگاه کنیم و رویکردهای اجتماعی را در ادبیات بررسی کنیم. اینکه حوزه های مختلف ادبی چون شعر، رمان، فیلم، کتاب، تئاتر، موسیقی و ...چگونه به بازنمایی موضوعات اجنماعی می پردازند. و این البته یکی از مطالبی است که در این کلاس قرار است در موردش صحبت شود...
پ.ن2) جهانی که برای زنان جای بهتری باشد، برای مردان هم جای بهتری خواهد بود. در آستانه ی 8 مارس، روز جهانی زن مبارک.
حالا بگذریم که کلا سوژه عوض شد و بماند...
![[IMG]http://i26.tinypic.com/bi8fwo.jpg[/IMG]](http://i26.tinypic.com/bi8fwo.jpg)
دختران ایرانی؛
از امنیت در خیابانهای تهران تا حراج در بازارهای دوبی
برای تو می نویسم سردار، برای شما خواهران بسیجی، برای پاسداران انقلاب اسلامی، برای شما...همه ی شما
به همین زودی حراج نوروزی دوبی شروع می شود! خبر دارید؟ امسال بنگاههای سودجویی و اعراب و واسطه های ایرانی سلیقه به خرج داده اند...چوب حراج زده اند به دخترکان این مرز و بوم...البته که چه فرقی می کند، کدام مرز و بوم!
قاچاقچیان دختران ایرانی که ابن روزها بازار دوبی را تسخیر کرده اند، آخر سال به فکر حراج قدیمی ترها افتاده اند تا جنس جدید برای سال نو بیاورند...در نوروز هم خدمات ویژه به توریست ها ارائه می دهند تا بلکه تن دختران ایرانی، هر روز ارزهای بیشتری وارد دوبی کند و امارات هی ثروتمند و ثروتمندتر شود...
گیج شده ام...از وقتی که خبر را خواندم در وبلاگ دوست عزیزی که نوشته بود در اینباره، به کودکانی فکر می کنم که به چند هزار تومان از خانواده هایشان خریده می شوند تا به سرزمین موعود فرستاده شوند یا دخترانی که از سر ناچاری و ناآگاهی به دنبال سراب می روند؟ یا جامعه ای که از پوشیدن چکمه تا خواست برابری جنسیتی ، همگی در آن محکوم به زندان است و بازداشت...فقر اقتصادی و فرهنگی از سر و روی زندگی مردمانش بالا می رود و تازه فعالان اجتماعیش را به زندان می فرستد و دم زدن از برابری و رفع تبعیض، اقدام علیه امنیت ملی می شود...
دوستانمان در کمپین به زندان می روند که مبادا اذهان عمومی را مشوش کنند و سوداگران تن فروشی، زندگی دختران ایرانی را مشوش می کنند...
من امنیتی ندارم سردار...من امنیتی حس نمی کنم که لازم باشد کسی علیهش اقدام کند. سراسر زندگی ما دختران ایرانی ناامنی و تشویش و اضطراب است! اضطراب پلیس، گشت ارشاد، زندان و بازداشت برای هر آنچه به آرامترین صدا می خواهیم...و در آخر اضطراب آزارهای خیابانی و تجاوز و...
با شما هستم که همه ی هم و غمتان را گذاشته اید روی جلوگیری از تبرج دختران که مبادا مانتوی تنگی و روسری عقبی ذهنی را مشوش کند! اگر واقعا نگران تشویش اذهان عمومی هستید، ردپای دخترکان ایرانی را در جزیره ی کوچک همسایه جستجو کنید که این روزها خقیقتا ذهنمان را مشوش کرده است...
زنی عاشق در شب زنده داری پاریسی
چیزی مسخره
در دوستی ماست
از من می خواهی که
جامه ی کریستین دیور بر تن کنم
و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو
عطر آگین سازم
و دایره المعارف بریتانیکا را
حفظ کنم
و به موسیقی یوهان برامز
گوش فرا دهم
به شرط اینکه
همانند مادر بزرگم بیندیشم!!
از من می خواهی که پژوهشگری چون
مادام کوری باشم،
و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو
چونان لوکریس بورگیا
هم بدین شرط
که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم
و زنی عارف باشم چون رابعه عدویه...؟
اما فراموش کردی که به من بگویی
چگونه...
این شعر از خانم " غاده السمان " شاعر سوری است در کتاب "زنی عاشق در میان دوات"
می گفت ما هم جوگیر می شدیم، البته جو اینکه کی خودش را بیندازد روی میدون مین...!
جنگ کثیف است، کثیف تر از آن اندیشه ی کسانی که هنوز در رویای جنگی دیگر هستند...این پست را برای دوستی ادامه می دهم که چند روز پیش در پی عصبانیت از اوضاع کنونی، خرسند و خوشحال از امضای قطعنامه دیگری علیه ایران حرف می زد و احتمال حمله آمریکا به ایران در آینده ی نزدیک!
گویی تجربه 8 سال جنگ و ویرانی و خونریزی برایمان کافی نبوده است...جنگی که آنچنان ساختارهای اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی هر کشوری را بهم می ریزد ، که که پس از اتمام هم بر چندین و چند نسل بعد آن تاثیر می گذارد...و همه ی اینها را خوب می دانیم ما...مایی که گذشته از صدمات اقتصادی و سیاسی ناشی از آن هنوز آسیب ها و نابهنجاریهای فرهنگی و روانی آنرا حس می کنیم...کتاب " من قاتل پسرتان هستم" از موجزترین مکتوباتی است که در داستهایی کوتاه و ساده از همه ی این مصائب جنگ و بعد از جنگ مثالی می آورد و می گوید و می گوید...
حتی اگر از جنگ خاطره ای نداریم و توجهی هم به آنچه پیامد آن است نمی کنیم، این روزها غزه را می بینیم که چگونه بازیچه دست ابرقدرت ها شده و در خون و آتش است...
پس چگونه است که هنوز بسیاری از مدعیان روشن اندیشی، آزادی و برابری و آرمانهایشان را در کوله پشتی های سربازان آمریکایی جستجو می کنند؟ باور نمی کنم که می بینند وضع عراق و افغانستان نابسامان را و باز هم در انتظار جنگی دیگر بسر می برند و حمله ی آمریکا برای عملی شدن رویاهایشان.
مرزها هنوز از مین پاک نشده اند!
به نظرم خیلی وقت نیامدم اینجا.اما بعد محاسبات دیدم 2 _3 روزی بیشتر نیست.یک سرما خوردگی مزخرف که باعث شد تقریبا 2 روزی را در خواب بگذرانم! و منم از اینجا غافل شدم . دلم تنگ شده بود واسه وبلاگم. 4 ماه بیشتر نمی گذره از روزی که اینجا را راه انداختم و کلی بهش علاقه مند شدم:)
مدت ها پیش وقتی زینب فهمید شروع کردم به وبلاگ نویسی، متذکر شد که نتیجه ی تعلیق و تو خانه ماندنه! چرا که خودش هم تجربه ی مشابهی داشت و درست طی همچین زمانی وبلاگ شو شروع کرده بود. و بعدم که می دید زود به زود آپ می کنم، می خندید که اولشه و ذوق زده ای از این ارتباط جدید !
زینب معتقده شروع به وبنویسی درست مثل این است که آدم جدیدی تو زندگی فرد وارد شده، و آدم نسبت بهش حس تعلق و وابستگی پیدا می کند...و جالب تر اینکه تمام زندگیش را تحت الشعاع قرار می دهد و درست مثل یک دوست صمیمی می شود. البته مثل همون دوسته هم بعد چند وقتی تکراری می شود و دیگر نه خبری از تعلق و وابستگی است و نه حوصله ای برای آپ کردن مرتب و هفتگی!!!D :
حال با توجه به جمیع جوانب ظاهرا بنده همچنان در دوره ی شیفتگی بسر می برم که همچنان دل نمی کنم از اینجا. (البته من تصمیم دارم که همچنان اینجا را مرتب آپ کنم و سالیانه نشود که اصلا این مدلی اش را دوست نمی دارم)
پ.ن1: ماهنامه ی زنان هم لغو امتیاز شد و من وقت نکردم چیزی در موردش بنویسم! نشریه ای که تنها پایگاه اطلاع رسانی مطبوعاتی و چاپی زنان به شمار می رفت و به حق، تداوم حضورش در این فضا طی 16 سال منبع آگاهی بخشی بزرگی برای عموم زنان محسوب می شد.امروز هم انجمن صنفی روزنامه نگاران برنامه ای در اعتراض به این لغو امتیاز بی دلیل و ناگهانی ترتیب داده بود...
۱_بالاخره نسیم هم پس از 55 روز بازداشت عصر دیروز با وثیقه ی 50 میلیونی آزاد شد. امید که دیگر دوستان هم هر چه زودتر آزاد شوند.
2_با تشکر از لطف دوستانی که میگن چرا نمی نویسی ، باید بگم این روزها یا چیزی برای نوشتن ندارم یا چیزهایی را که دارم ، نمی توانم بنویسم!
3_ برف را دوست داشتم همیشه ، اما این برف لعنتی ول نمی کند امسال...انگار دیگر دوستش ندارم!از تعطیلی و ترافیک و گیر نیامدن وسیله ی نقلیه در خیابان که بگذریم ، وقتی خبر می شنوم از اینکه در این سرمای وحشتناک بسیاری از شهرها نه گاز دارند نه آب و نه گاهی هیچ چیزی برای گرم کردن، یا وقتی دسته دسته افرادی که بخاطر بخاری ها و خانه های نا مناسب دچار گاز گرفتگی می شوند و برف و سرما جانشان را می گیرد ، از هر چه زمستان است متنفر می شوم....
...دخترک
نمی دانست
دست کشیدن روی برف
نگرانی می آورد
چرا که هم آب می شود
و هم جای دست ها روی برف
چه بخواهی، چه نخواهی
می ماند...
مامان: این ترم که دیگه تشریف می برید دانشگاه. ول کن دیگه این کارا رو ، بچسب به درست تموم بشه این 1 سال زودتر...حالا چند واحد برداشتی؟
برگه احضاریه را 2باره می چپونم تو کیفم : 19 تا...
مامان مثل خیلی ها معتقده، این کارا فایده نداره و احساسات دانشجوییه و بهتره بجای این کارا به فکر فوق لیسانس باشم!!! نگاه که می کنم به چهره مهربونش، می بینم که انگار با اون حس مادرانه ، یک چیزایی حس کرده و فقط نمی تونه به زبون بیاره...از وقتی که یادمه همیشه همین جوری بوده.وقتی می خولستم یه کاری کنم که نفهمه، زودتر از اینکه خودم تصمیمم قطعی بشه می فهمیده! اون وقت منم سعی می کردم با خنده و شوخی قضیه رو ماست مالی کنم که همیشه هم موفق نبودم!
بیتا میگه باید زودتر یه چیزایی بگم بهش ...اینطوری بهتره! اما وقتی فکر می کنم که چقدر این چند ساله از دستم _ بخاطر عقایدی که مال من بوده _ حرص خورده و اذیت شده، حرفام توی گلوم گیر می کنه...
یاد روزی می افنم که بهش گفتم: نسیم رو گرفتن ، که چقدر گریه کرد و تا چند روزی وقتی از خونه میومدم بیرون، قبلش شروع می کرد : که وقتی بیرونی همش منتظر یه خبر بدم، فرقی هم نمی کنه کجایی...که ترو خدا زود بیا...و تند تند زنگ می زد که کجایی؟ خوبی؟
باز خوبه که اوضاع بابا بهتره...بهتر با شرایط کنار می یاد! سعی می کنه چیزی نگه و خودشو یه جوری راضی کنه یا وقتایی که می فهمه کار از کار گذشته. فقط وقتایی که منو جایی میرسونه، تو راه شروع می کنه به گفتن خاطراتی از اون دوران دهه 60 که قراره برای من درس عبرت بشه و آخرش که با لبخند نگاش می کنم، میگه: البته که تو خودت دختر فهمیده ای هستی و میدونی این چیزاروJ
پ.ن ۱: بهترین خبری که در این مدت می تونستم بشنوم ، صدور قرار وثیقه برای نسیم بود و اینکه به زودی آزاد میشه...دلم تنگیددددده برات.
به امید آزادی همه آنها
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
...
روزی که کمترین سرود
بوسه است
...
پ.ن ۲: وبلاگ خانم دکتر احمد نیا را می خواندم که چشمم به این لینک وبلاگشون افتاد و... حتما بروید و ببینید! دیدن عکس را از دست ندهید ، بلکه درس عبرتی شود برایتان!! (خصوصا دختران فاقد حجاب برتر)
پ.ن ۳: اینم گزارش من در روزنامه ی اعتماد که یاد آور خاطرات سال های کنکور و گاهی مزخرف مدرسه است ( البته من مدرسه را خیلی دوست داشتم!) گرچه این روزها ظاهرا کودکان دورانی متفاوت تر و مزخرف تر از آن روزهای ما را سپری می کنند...کودکان ايراني همچنان تست مي زنند
پ.ن ۴: امشب تولد مرتضی اصلاحچی است و او در بند...اولین دوستی هم نیست که تولدش را در اوین می گذراند! تولدت مبارک
_/ببخشید شما که خدای نکرده فمینیست نیستید؟
لبخند*1 می زنم...چطور مگه؟
_/ آخه این دوستتون صبح قبل اینکه شما بیایند، یه برگه ای داد ماله این زنا بود ، می گفت امضا کنم!
لبخند می زنم...برگه؟ مگر چه نوشته بود؟ماله کدوم زنا؟
_/ نمی دونم یه چیزایی توش بود که می خوان یه کارایی کنن و قانون را تغییر دهند.این فمیینیستا دیگه!
لبخند می زنم...حالا امضا کردید؟
_/ نه بابا.معلومه دیگه!!! بالاخره نگفتبد شما که فمینیست نیستید؟
قبل از اینکه دهان باز کنم ادامه می دهد:
_/ البته معلومه که نیستید ...شما خیلی مهربونید:D
از همکلاسی های رسانه هست.ظاهرا صبح قبل اینکه من برسم، یکی از بچه ها که تازه با کمپین آشنا شده و مشغول جمع آوری امضا است ، سراغ چند نفری که زود تر آمده اند رفته و برای کمپین تغییر قوانین امضا *2 گرفته است. من هم از همه جا بی خبر آمدم و نشستم پشت سرش.کلاس گرافیک که تمام شد، برگشت و بعد از حال و احوال های اولیه و سوال در مورد کاری که باید در کلاس تحویل می دادیم، پرسید:
_/ببخشید شما که خدای نکرده فمینیست نیستید؟ .... و این مکالمه بالا ادامه یافت.
هرچه کردم نتوانستم حقیقت غم انگیز فمینیست بودنم را برایش بگویم!!! _گرچه چند جلسه بعد گفتم و سعی کردم برایش توضیح بدهم در مورد کمپین و مسایل زنان و اینکه فمینیست ها خیلی هم ترسناک نیستند و این همه تنها تبلیغات است و نا اگاهی ! و اینکه من و بسیاری دیگر که خودمان را فمینیست می دانیم ، عموما ادم های خطرناک و زن سالار و ضدمردی نیستیم، همچنانکه که دیده است.( و یا صفت لزبین که اولین واژه ایست که پس شنیدن فمینیست به ذهن بسیاری می رسد و گویا هر فمینیستی اول لزبین بوده است!) _
خلاصه که در ان لحظه از هویتم چیزی نگفتم چرا که بسیار مشتاق بودم دیگر خصوصیات این فمینیستان را از زبان فردی بشنوم که نه مرا می شناسد و ملاحظه میکند و هم اینکه مثلا روزنامه نگار است و حداقل کارش ایجاب می کند از عموم مردم چیزی بیتر بداند در حد اطلاعات عمومی و بنابراین نگاهش می توانست جالب باشد...پس مکالمه را همچنان که سعی می کردم فمینیست بودنم را نه تکذیب کنم و نه تائید، اینگونه ادامه دادم:
آهان مرسی از لطفتون!!! مگه تاحالا شما دیدین این فمینیستا رو؟چه جورین؟
_/ به له...ما قبلا یک همکاری داشتیم که فمینیست بود. وای...اصلا یه جوری بود! ...آخه این فمینیستا معمولا...و همون داستان سیبیل داشتن زنان فمینیست ( مرد فمینیست را کلا دارای موجودیت نمی شناسند) و ضد مرد بود و قلدر بودن و اینکه میخوان مرد باشن و ....در آخرم تازه اینا همه حرف اسلامه!نمیشه که تغییر کنه!(جالبه که ایشون ابدا آدم مذهبی نبودن!)
تجربه جالبی بود برام.با وجود اینکه گاهی دوستان ( معمولا از نوع آقایشان ) از این حرف ها برای اینکه سر به سرم بگذارند و شوخی کنند استفاده می کردند _ گرچه شوخی دلچسبی نبود_ و من هم به شوخی و جدی جوابشان را می دادم، و هم اینکه بسیار از این چیزها شنیده بودم که به جد در مورد فمینیست ها می گویند، شنیدن اینطور نظرات با خلوص نیت ، از زبان یک روزنامه نگار جذابیتی داشت که نصیب هر کسی نمی شود...خصوصا خود فمینیستان!
هرچه بیشتر نگاه می کنم ، می بینم این نوع نظرات به هیچ وجه صرفا شامل افراد مذکر، مذهبی، سنتی یا ... نمی شود و زنان بسیاری از طبقات بالا و پایین و متوسط جامعه با ظواهر به شدت مدرن و افکار سکولار و لائیک معتقدان سرسخت به این نوع نظرات را تشکیل می دهند.
اشکالی ندارد...آنها از راحله ها خبر ندارند.مریم و جلوه برایشان خواهند گفت از بند عمومی زنان زندان اوین...
پ.ن 1 : مریم نیامده، برایمان از اوین نوشته است.از راحله که چگونه کشت و چگونه اعدام شد!
*1) قبل تر ها به این آرامی نبودم. از شنیدن این گونه نظرات زود عصبانی می شدم .داد و فریاد می کردم و نمی توانستم منطقی با درک شرایط و دیدگاههای افراد بحث کنم. مدت هاست که آرام تر شده ام و نمی دانم تاثیر جنبش زنان است یا تجربیات برخورد با ادمیانی که خود نیز در چرخه تبعیضات اجتماعی اسیر شده اند و آنچه می گویند از سر نا آگاهی است..
*2) ظاهرا این دوست ما به دلیل تازه کاری و عدم آشنایی با مدل کمپین و صد البته کمبود وقت، مهمترین بخش کار را در جمع آوری امضا فراموش کرده و در رابطه با تبعیضات جنسیتی و قانونی هیچ بحث و گفتگویی با افراد انجام نداده است( ان عنصر آگاهی دادن که بسیار مهم است نه صرف جمع کردن امضا). و صرفا به دادن برگه قناعت کرده که همین باعث شده آن همکلاسی همچنان در تصورات گذشته اش بماند و حتی اینچنین برخوردی داشته باشد!
-/ چه کسی بهتر از همه نوشته های تو را می خواند؟
*مامور سانسور!
-/ محبوب ترین خواننده ی نوشته هایت کیست؟
*مامور سانسوری که شب انگشتانش درد می گیرند، چرا که روی حرف شعر من خط کشیده است!
مامور سانسوری که زاری حروف مرا می شنود، وقتی قیچی اش را به آنها نزدیک می کند!
-/ دلسنگ ترین خواننده ی نوشته هایت کیست؟
*سطل زباله!
-/ کدام خواننده به قلبت نزدیک تر است؟
*آن که بفهمد، در گفتن حرف دلش از او پیشی گرفته ام!
"غاده السمان"
پ.ن 1: امشب جلوه و مریم آزاد می شوند، پس از گذشت بیش از یک ماه در بند عمومی زندان اوین... خبر فوق العاده ای بودJ
تا آزادی دیگر دوستان
پ.ن 2: قالب وبلاگم عوض کردم، ستون لینک های قالب قبلی بهم ریخته بود و نمی دونم چرا! خلاصه به توصیه امیر قالب وبلاگ عوض کردم و فعلا درست شده.گرچه قبلی خیلی دوست داشتم اما خوب... می تونم به این فکر کنم که تنوعی شده!!!